تبلیغات
تارنمای شخصی سعید شعاعی

تارنمای شخصی سعید شعاعی
قالب وبلاگ



طبقه بندی: فوتو نویس،
[ شنبه 20 آذر 1389 ] [ 08:13 ب.ظ ] [     ] [ نظرات ]
محرم حاجت میدهد
دخیل می بندم...



طبقه بندی: عمومی،
[ جمعه 19 آذر 1389 ] [ 06:40 ب.ظ ] [     ] [ نظرات ]
الهی هیچ مسافری از رفیقاش جا نمونه...


طبقه بندی: عمومی،
[ پنجشنبه 11 آذر 1389 ] [ 10:52 ب.ظ ] [     ] [ نظرات ]
شاید كاملا اطلاع رسانی نشد. خیالی نیست. ‌آن چه گفتنی بود گفتم...

زیرنویس: این پست بازنویسی شده است.

[ پنجشنبه 11 آذر 1389 ] [ 11:43 ق.ظ ] [     ] [ نظرات ]

بسم الله الكریم

می خواهم قصه بگویم/ داستان/ رؤیا/ این روز ها بعضی ها اسمش را به دروغ گذاشته اند دروغ!

خان اول:

نشسته بود كنار پنجره ، عروسك كوچكش را گذاشته بود كنارش و با هم به در خانه كه از پشت درخت های خشكیده ی حیاط پیدا بود نگاه می كردند. یك دفعه با گریه گفت : مامان! پس كی بابایی بر می گرده؟ ببین عروسكم دلش بابا می خواد. صدای آژیر دوباره بلند شد. مادر بدون این كه چیزی به دختركش بگوید اشك هایش را با گوشه ی چادرش پاك كرد. دخترش را بغل كرد و دوید به سمت كوچه. باید می رفتند خانه آقای كامرانی. این طور وقت ها همه همسایه ها می رفتند آن جا. آخر آن ها كنج حیاط خانه شان پناهگاه بزرگ و محكمی ساخته بودند. راستی آن روزها هیچ وقت همسایه ها به هم پشت نمیكردند آخر جنگ بود دیگر. داخل پناهگاه باز از مادرش پرسید: مامانی داداش رضا كی می آد؟ مگه وقتی داشت میرفت پشت سرش آب نریختی كه زودی برگرده؟ مادر رویش را برگرداند. چه قدر خوب بود كه با چادر می شد اشكش را پاك كند.

فردا ظهركه راضیه داشت با دوستش از مدرسه بر میگشت دید همه همسایه ها در خانه شان جمع شده اند. بوی دود اسفند هایی كه روی منقل كنار در جلز و ولز می كردند همه كوچه را پر كرده بود. رفتند جلو تر. دوست راضیه از او بزرگتر بود و   تازه یاد گرفته بود جمله ها را بخواند. روی پارچه ای كه بالای در خانه راضیه  بسته بودند نوشته بود: " رضا جان شهادتت مبارك ". راضیه كوچولو خوب می دانست چه شده است قبلا هم از این نوشته ها بالای در خانه همسایهاشان نوشته بودند. پیش خودش فكر كرد: یعنی داداش رضام برگشته؟ دوید داخل خانه. عروسكش هنوز كنار پنجره نشسته بود. بغلش كرد و رفت پیش مادرش . گفت مامان داداش رضا كجاست؟ /یك ساعت بعد رسیدند گلزار شهدا/ راضیه فقط چند لحظه جنازه ی برادرش را دید. نشناخت. می گفتند این رضاست اما راضیه می گفت داداشم وقتی می رفت سر داشت. چشم هاش كو پس؟...

 چادر مادر این بار جایی برای پنهان كردن اشك ها نداشت...

ادامه مطلب


ادامه مطلب

طبقه بندی: عمومی،
[ چهارشنبه 10 آذر 1389 ] [ 08:52 ب.ظ ] [     ] [ نظرات ]
مدتی است نمی توانم بنویسم . ببخشید و دعا


طبقه بندی: شخصی،
[ دوشنبه 8 آذر 1389 ] [ 12:06 ب.ظ ] [     ] [ نظرات ]
گرچه بدم ولی خدا تو رحم کن و کمک کن. بدی مرا می‌بینی، دوست دارم بنده باشم، بندگی‌ام را ببین. ای خدای بزرگ،رب من، اگر بدم و اگر خطا می‌کنم، از روی سرکشی نیست. بلکه از روی نادانی می‌باشد. خداوندا من بسیار در سختی هستم،چون هر چه فکر می‌کنم،می‌بینم چه چیز خوب و چه رحمت بزرگی از دست دادم. ولی خدای کریم،باز امید به لطف و بزرگی تو دارم. خداوندا تو توانایی.ای حضرت حق خودت دستم را بگیر، نجاتم بده از دوری شهدا، کار خوب نکردن، بنده خوب نبود،...

(سردار شهید حاج احمد کاظمی)



طبقه بندی: عمومی، شهید نویس،
[ شنبه 6 آذر 1389 ] [ 11:28 ب.ظ ] [     ] [ نظرات ]
دوم آذر ماه سالروز صدور فرمان تشكیل بسیج دانشجو و طلبه گرامی باد...


طبقه بندی: عمومی،
[ سه شنبه 2 آذر 1389 ] [ 12:38 ق.ظ ] [     ] [ نظرات ]
آدما !  یه دنیا فرقه بین دیدن و شنیدن...





طبقه بندی: عمومی،
[ یکشنبه 30 آبان 1389 ] [ 09:12 ب.ظ ] [     ] [ نظرات ]
حس/ اشك / غم/ دعا
خدا/ آدم / گناه / شهید/عرفات
بغض/ درد/ شرم/روی سیاه
دستان خالی...

[ جمعه 28 آبان 1389 ] [ 09:53 ق.ظ ] [     ] [ نظرات ]
نشسته بود كنج دیوار داشت با خودكارش بازی می كرد . رفتم پیشش ،‌گفتم چیه پهلوون ؟ واسه چی این جا نشستی ؟ آروم سرش رو بلند كرد و نگاه سنگینی بهم كرد . راستش ناخواسته یه كمی رفتم عقب. از اون نگاه هایی بود كه فقط وقتی خیلی رگ غیرتش باد میكرد می تونستی ببینی. آروم و با بغض گفت: تا حالا حس كردی دنیا چه قدر الكیه؟ جا خوردم. پیش خودم گفتم این یارو كه هیچ وقت كاری به دنیا نداشت حالا لابد ... 
خواستم یه چیزی بگم كه دوباره نگام كرد و گفت: آخرین فیلمی كه دیدی چی بود؟
پیش خودم گفته این چش شده؟ بهش گفتم: پسر خوب چته؟ 
گفت دیروز تو ایننترنت داشتم دنبال یه سری اطلاعات می گشتم كه یهو چشمم افتاد به لینكی كه تصاویر پشت صحنه فیلم های سینمایی ایرانی رو نشون میداد.
شستم خبر دار شد كه آره ،‌حتما دوباره آقا جو گیر شدن. 
انگار ذهنم را خوانده بود. ادامه مطلب+بعدا زیرنویس

ادامه مطلب

طبقه بندی: امور صنفی دانشگاه، عمومی،
[ چهارشنبه 19 آبان 1389 ] [ 12:46 ق.ظ ] [     ] [ نظرات ]
دلم هوای روضه علی اكبر دارد. هر چند گوش هایم دیگر لایق نیستند...
دعا كنید

[ سه شنبه 18 آبان 1389 ] [ 11:20 ب.ظ ] [     ] [ نظرات ]
این منم پسركی از جنس بغض/ اهل شیرازم/ روزگارم بد نیست/ ابری است/ از این همه روشنایی كه آتش جهنم شهرم برپا كرده میسوزم/ اهل شهری هستم ه در آن روزی / بوی چمن و عطر بهاری بود / عطر زیبای حرم خدا و بوی شهید/ كوچه پس كوچه ها همگی بوی خاك جبهه می داد/ بوی خوش چفیه ای كه تنها یادگار بوداز تنها پسر پیرزنان شهرم/  كوچه ها امروز خلاصه است / خیلی / به اندازه ی یك ستاره و زیتون و خلیج و احیانا آفتاب/ بوی تندی دارد / بوی آتش/ بوی تعفن دختركانی بی سر و پا / كه بزك كرده اند برای آتش زدن چشمان من و تو/ بوی تند ادكلن های جوانانی است كه خلاصه شده اند در ماهواره و ستاره و خط/ یك روز این جا همه در یك خط بودند/ خط خدا / حزب الله/ امروز همه جا خط خطی است / خط ستار خان و پاساژ/ شهرم مصداق جهنم شده است/ روزگار شهرم تیره است و تار است/ امنیت از سر و روی این شهر مثل باران ! نه مثل اشكم ، می بارد/ همه جا امن است گزمه ها هم خواب/راحتی راحت/ كه هر چه خواستی زیر علم سومین حرم اهل بیت چشم های گرسنه ات را بچرانی/ این جا امن است خیلی/ آن قدر امن است كه هر وقت خواستی می توانی دست دوست دخترت را بگیری و كنج یكی از كافی شاپ های شهر به ریش هر چه شهید است بخندی/ خیالت راحت/ گزمه ها اگر بیدار هم باشند دل نگرانی از تو ندارند / همه تنها دلتنگی شان بالن ها ی داغ است/ داغ به داغی جهنم/این جا آن قدر امن است كه راحت می توانی به موزه بسپاری/ نام زیبای شهیدان را / آری جای نام فرزند شهید تنها پشت دوربین هایی است كه سالی ، ماهی ،‌ساعتی یك بار برای رای جمع كردنت به آ» نیاز داری و بس/ این جا آن قدر امن است كه دانشجو های محترمش راحت آرمان های من و تو را به سخره بگیرند و با كینه از دینت بگویند و بعد خیلی راحت روز جشن فرهنگی ات برایت شعر بخوانند[توضیح: درباره این كسی كه وارد كافی شاپ شد]/این جا آن قدر امن است كه راحت می توانی بروی روی صندلی های سینما بنشینی و به مشهور شدن بازیگران از خدا بی خبرش كمك كنی/ البته شرط دارد/ باید یتیم هایی راكه شب ها به امید صدقه ی تو می خوابند به امان خدا بسپاری و بس!/اصلا به تو چه ربطی دارد كه این شبهای سرد كنج خانه های نمناك كودكی می گرید؟/ این جا گاهی آن قدر امن می شود كه می توانی ... اصلا ولش كن گفتنش هم سخت است/ و تو جرات گفتن یك "هوی" هم نداشته باشی/ تهمت نمیزنم اما " آن ها مثل حیوانند بلكه پست تر"/ این جا دل مردم برای خدا تنگ نمیشود/  و مولایم البته غریب/ چون حتی من هم با این همه درد دلم برایش تنگ نمیشود/ و روزی خواهد آمد ...
زیرنویس: این اصلا شعر یا هیچ چیز دیگه ای نیس فقط یه درد نامه كوتاه است و البته مثل همیشه بی سر و ته




طبقه بندی: عمومی،
[ دوشنبه 17 آبان 1389 ] [ 10:06 ب.ظ ] [     ] [ نظرات ]

چیزی برای گفتن نیست. دل شرم دارد از حضورش...



طبقه بندی: فوتو نویس،
[ شنبه 15 آبان 1389 ] [ 09:50 ب.ظ ] [     ] [ نظرات ]
قبلا نویس! : این پست در اولین فرصت تكمیل خواهد شد. نگاهی اجمالی خواهد  بود به جریانات این روزهای دانشگاه


طبقه بندی: امور صنفی دانشگاه،
[ جمعه 14 آبان 1389 ] [ 12:03 ق.ظ ] [     ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 11 :: ... 4 5 6 7 8 9 10 ...

درباره وبلاگ

سلام این جا وبلاگ شخصی سعید شعاعی است .این جا وبلاگ شخصی من خواهد بود و کلیه محتویات آن بر اساس دیدگاه شخصی من نوشته می شود .تحت نظارت مستقیم خدا!
پیوندهای روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

[ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ]