تبلیغات
تارنمای شخصی سعید شعاعی

تارنمای شخصی سعید شعاعی
قالب وبلاگ
خانه و زندگی مان را فروختیم برای عمل دستش. این بار  من و محمد حسین هم همراهش [به انگلستان] رفتیم.(ص 38)
چند روز قبل از عمل دست ایوب حساب كتاب می كردم با پولی كه داشتیم ایوب بعد از عمل نمی توانست زیاد بستری بماند. 
در زدند. ایوب پشت در بود. با سر و صورت كبود وخونی؛ جیغ كشیدم«چی شده ایوب؟»
آوردمش توی خانه « هیچی، كتك خوردم»
هول كردم«ااز كی؟ كجا؟»
- توی راه منافق ها جمع شده بودند،‌پلاكارد گرفته بودند دستشان كه ما را توی ایران شكنجه می كنند. من هم رفتم جلو و گفتم دروغ می گویید كه ریختند سرم»
آستینش را بالا زدم. «فقط همین؟»
پلك هایش را از درد به هم فشار می داد«خب، قیافه ام هم تابلو هست كه بسیجی ام» و خندید.
دستش كبود شده بود. گفتم« باز جای شكرش باقی است كه قبل از عمل این طور شدی»(ص39)

وقتی برگشتیم ایران ایوب رفت دنبال درمان فكش تا بعد برود جبهه. دوباره عملش كردند. از اتاق عمل كه آمد صورتش باد كرده بود. دور سر و صورتش را باند پیچی كرده بودند.(ص41)

[این بار كه از جبهه آمد]شیمیایی شده بود با گاز خردل. مدتی طول كشید تا سوی چشم هایش برگشت. توی بیمارستان آمپول اشتباهیی تزریق كرده بودند و موقتا نابینا شده بود. پوستش تاول داشت و سخت نفس می كشید. گاهی فكر می كردم ریه ایوب اندازه یك بچه هم قدرت ندارد و هر لحظه ممكن است نفسش بند بیاید. 
برای ایوب فرقی نمی كرد. او رفته بود تا همه هستی اش را یكجا بدهد و خدا ذره ذره از او می گرفت. نفس های ثانیه ای ایوب جزئی از زندگی مان شد. تا آن وقت از شیمیایی شدن فقط این را می دانستم كه روی پوست تاول های ریزر و درشت می زند. 
دكتر برای تاول های صورتش دارو تجویز كرده بودبا این كه دارو ها را می خورد اما خارش تاول ها بیشتر شده بود. صورتش زخم می شد و از زخم ها خون می آمد. ریشش را با تیغ زد كه زخم ها عفونت نكند. وقتی از سلمانی به خانه برگشت، خیلی گرفته بود. گفت « مردم چه قدر ظاهر بین شده اند. میگویند تو كه خودت جانبازی، تو دیگر چرا؟»(ص 44)



طبقه بندی: شهید نویس،
[ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 04:06 ب.ظ ] [     ] [ نظرات ]
بدن ایوب پر تیر و تركش بود و هر كدام هم برای یك عملیات. با تركش های توی سینه اش مشهور شده بود. آن ها از عملیات فتح الممبین با خودش داشت. از وقتی تركش به قلبش خورده بود تا اتاق عمل ، چهل و پنج دقیقه گذشته بود و او زنده مانده بود. روزنامه ها هم خبرش را نوشتند، ولی بدون اسم تا خانواده اش نگران نشوند.
همان عملیات فتح المبین فتح المبین تعدادی از رزمنده ها زیر آتش خودی و دشمن گیر می افتند. طوری كه اگر به توپخانه یك گرای اشتباه داده می شد رزمنده های خودمان را می زد. ایوب طاقت نمی آورد. از فرمانده اجازه می گیرد كه با ماشین برود جلو و بچه ها را بر گرداند. چند نفری را می رساند و بر می گردد. به مجروحی كمك می كند تا از روی زمین بلند شود. خمپاره كنارشان منفجر می شود. تركش ها سر آن مجروح را می برد و بازوی ایوب را. موج انفجار ایوب را چنان روی زمین می كوبد كه اشهدش را می گوید.سرش گیج می رود و نمی تواند بلند شود. كسی را می بیند كه نزدیكش می شود. میگوید :بلند شو. و دستش را می گیرد و بلندش می كند. ایوب بازویش را كه به یك پوست آویزان شده بود بین كش شلوار كردی اش می گذارد و تا خاكریز می رود.(اینك شوكران 3.صفحه 29)


...دكتر ها چند بار سفارش كرده بودند كه اگر امكانش را داریم، برای قلب ایوب برویم خارج. تركش توی سینه ایوب خطرناك بود. خرج عمل قلب خیلی زیاد بود،آن قدر كه حتی اگر همه زندگی مان را هم می فروختیم باز هم كم می آوردیم. اگر ایوب تعهد نامه اش را امضا می كرد، بنیاد خرج سفر را تقبل می كرد. ایوب قبول نكرد. گفت: وقتی می خواستم جبهه بروم، امضا ندادم. برای نماز جمعه هایی كه رفتم هم همین طور، وقتی توی هویزه و خرمشهر هم محاصره بودیم، هیچ كداممان تعهد نداده یودیم كه مقاومت كنیم. با ارداه خودمان ایستادیم.
فرم را نگاه كردم از امضا كننده برای شركت در راهپیمایی ها و نماز جمعه و همین طور پناهنده نشدن در آن جا تعهد می گرفت.(صفحه 37)

زیرنویس: بعضی قسمت های اینك شوكران آن قدر سنگین است كه می ترسم بنویسمشان.



طبقه بندی: شهید نویس،
[ چهارشنبه 5 بهمن 1390 ] [ 10:47 ق.ظ ] [     ] [ نظرات ]

مادرجان! جوری خواهرانم را تربیت كن كه زینب وار باشند و حجاب اسلامی را رعایت كنند و در جلساتی كه نباید شركت كنند نگذارید شركت كنند كه موجب سرزنش كلیه ی فامیلها و آشنایان باشند.

دیگر كه برادرانم در درس خواندن كوشا باشند و هیچ گاه از خواندن درس فارغ نشوند كه انشاالله با این درس خواندنها و با كمك كردن شما به جبهه های نبرد جنگ برای كفرستیزان پیروزی آفرین باشید و انشاالله كه شما هم با شهدا همرزم هستید.

والسلام ( من الله التوفیق)

حقیر: سیدجواد سیدیان


زیرنویس:بخشی است از وصیت نامه شهید سید جواد سیادتان
زیرنویس2: شرم...

زیرنویس3 : (+) و (+)




طبقه بندی: عمومی، شهید نویس،
[ جمعه 22 بهمن 1389 ] [ 05:21 ب.ظ ] [     ] [ نظرات ]


دوشنبه، 27 دیماه 1389 هزار روز است كه مزدت را گرفته ای...



طبقه بندی: فوتو نویس، شهید نویس،
[ یکشنبه 26 دی 1389 ] [ 04:26 ب.ظ ] [     ] [ نظرات ]
امروز سالروز شهادت شهید جانباز سید مجتبی علمدار است. پیشنهاد میكنم حتما لینك ها را ببینید.  می شود از میان خاطراتی كه  از او بازگو  شده است این جمله را كه پیر جماران فرمود ، دید: 
شهید نظر میكند به وجه الله

(+) , (+) , (+)


زیرنویس: خودم هم نمی دانستم... این یعنی ...
زیرنویس2: نوای وبلاگ صدای ایشان است.
زیرنویس3: لطفا لینك هایی دیگر برای تكمیل این مجموعه معرفی كنید.
زیرنویس4: این پست هم از بركات ارسال به آینده میهن بلاگ است. گوش شیطان كر! ایام امتحانات است.



طبقه بندی: عمومی، شهید نویس،
[ شنبه 11 دی 1389 ] [ 01:01 ق.ظ ] [     ] [ نظرات ]
گرچه بدم ولی خدا تو رحم کن و کمک کن. بدی مرا می‌بینی، دوست دارم بنده باشم، بندگی‌ام را ببین. ای خدای بزرگ،رب من، اگر بدم و اگر خطا می‌کنم، از روی سرکشی نیست. بلکه از روی نادانی می‌باشد. خداوندا من بسیار در سختی هستم،چون هر چه فکر می‌کنم،می‌بینم چه چیز خوب و چه رحمت بزرگی از دست دادم. ولی خدای کریم،باز امید به لطف و بزرگی تو دارم. خداوندا تو توانایی.ای حضرت حق خودت دستم را بگیر، نجاتم بده از دوری شهدا، کار خوب نکردن، بنده خوب نبود،...

(سردار شهید حاج احمد کاظمی)



طبقه بندی: عمومی، شهید نویس،
[ شنبه 6 آذر 1389 ] [ 11:28 ب.ظ ] [     ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام این جا وبلاگ شخصی سعید شعاعی است .این جا وبلاگ شخصی من خواهد بود و کلیه محتویات آن بر اساس دیدگاه شخصی من نوشته می شود .تحت نظارت مستقیم خدا!
پیوندهای روزانه
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

[ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ]